تبليغاتX
hero4ever
about every things that maybe usefull for people
فرشته های آدم نما رفتند و منو در مرداب غم فرو بردند

همانا از خداییم و به سوی او باز میگردیم
میگن تو کار خدا دخالت نکن.
بعضیا هم میگن دنیا همینه یه روزی اومدی و به زودی هم میری
انقدر سخته که بخوام واسه ی خودم و تویی که میخونی ۱ ساعت مقدمه سازی کنم و خودمو گول بزنم که آره مرگ حقه و یا تقدیرشون همین بوده

ولی رفیقم عزیزم نفسم جونم عمرم همه ی ما رفتنی بودیم ولی واسه چی تو یکی عجله داشتی؟
من که قرار بود واسه ی عروسیت ببینمت
چرا حالا یه هفته زود تر باید میومدم و میدیدمت
تو که نیشت باز بود که بلاخره داشتی دوماد میشدی ...چرا  حالا اشک منو در آوردی!
ای خدا میدونم تو همیشه میخندیدی و بهم میگفتی: کون لق دنیا چرا غصه و غم ... داش علی همیشه بخند و بازم مارو میخندوندی
حالا... چی بازم میخوای بخندم؟
نکنه بازم میخوای بخندم؟
میدونی وقتی که اومدم مجلس عزات یه جورایی دلم ریخت . تازه فهمیده بودم که دیگه عروسی بی عروسی
تازه فهمیدم که دوماد ما بازم مارو پیچ.نده و رفته
تازه فهمیدم پسر عموی بزرگم بازم رفته ولی این رفتن هیچ راه برگشتی نداره
داداشت روز عزات گریه نکرد
منم گریه نکردم
دروغ گفتم
یادته یه جمله ی معروف داشتم!!!! که میگفتم هر رفیقی با رفتنش یه زخمی روی قلب من میزاره و میره ولی جای زخمش تا ابد روی دل من میمونه...
آره میمونه




+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 19:26 توسط hero |
پاییز فصل من

پاییزو خیلی دوست دارم
بیشتر ازون که فکرشو بکنی
خوب واسه اینکه فصل منه.  فصل تولد منه
فصل رنگهای دوست داشتنی نارنجی و قهوه ای و زرده
پاییز فصل بارونه.   بارون و دوست دارم.   قدم زدن زیر بارون و دوست دارم 
میگن کسایی که پاییزین همیشه یه قمی تو دلشونه که همونجا زیر برگهای زرد چالش کردن
ولی هیچ وقت اینطوری نیست و نبوده


   آبان ماه منه چون من توی آبان به دنیا اومدم
آبان و دوست دارم چون دقیقا وسط  پاییزه نه یه کم اینور تر نه یه کم اونور تر
من ۱۷ آبن و دوست دارم چون تونستن چشامو  به این دنیا باز کنم و قشنگیای پاییزو ببینم
من ۱۷ آبان و دوست دارم  چون تونستم اولین قطره ی اشکمو توی بریزم
من ۱۷ آبن و دوست دارم چون توی این روز همه ی دوستام به یاد منم میفتن و یه بار دیگه صدا و نگاه قشنگشونو میبینم
من۱۷ آبان و دوست دارم چون خدا توی این روز لذت زنده بودن و بهم هدیه کرد
 
+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 0:30 توسط hero |
رویا های خاموش




امروز فقط میخوام عکس بزارم و
احساست شکسته شده ی دوست عزیزیو وصله و پینه کنم
و داد بزنم...فریاد بزنم که چرااااااااااااا؟
چرا شکوندن دل برای ما شده عادت و شکستن غرور شده یه لذت!
نه... این راهش نیست
میدنم که مردونگی مرده و نسل مرد جماعت مثه خیلی از موجودات داره منقرض میشه
ولی ! سعی کن تو نشکونیش...


بار ها و بارها هممون شنیدیم که میگن:
تا توانی دلی بدست آور.... دل شکستن هنر نمیباشد ولی ۴۰۰۱ افسوس که اونم فقط یه شعره

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 20:10 توسط hero |
یه اشتباه یه اتفاق

میخوام از سر شب شروع کنم!
شب چهار شنبه
هیچکی خونه نبود و من یه جورایی تنها بودم و هر لحظه که میگذشت سر دردم بیشتر میشد و تبم بالاتر میرفت
با خودم گفتم که ماشینو روشن کنم  و اول برم یه سی دی توپ بخرم بعد  برم عروسی رفیقم اگه حالم بدتر شد یه سری هم به بیمارستان بزنم تو همچین فکرای بودم که دیدم کاملا آماده و تو ماشین نشستم
فقط وقتی استارت زدم یادم افتاد که کیف پولمو بر نداشتم....
از اونجایی که میدونستم همیشه یه مقدار پول توی جیبم هست بیخال شدم و گازشو گرفتم
                                   

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 1:25 توسط hero |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا